گنج

غزل شمارهٔ ۶۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: وررا۸ بیت
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور راداغِ بی‌تابی چراغان کرد کوهِ طور را
از سرِ پر شور ما ای عقل ناقص در‌گذرپاسبانی نیست حاجت خانهٔ زنبور را
بر گلِ رخسار او آن خالِ دلکش را ببینبر کفِ دستِ سلیمان گر ندیدی مور را
بلبلِ بی‌شرم گرمِ ناله بیجا گشته استعاشقِ خاموش باید غنچهٔ مستور را
ای خطِ بی‌رحم، دست از دانهٔ خالش بداراز نظر پنهان مکن، دلخوش کن صد مور را
پیش ازین خالش چنین بی‌رحم و سنگین‌دل نبودخط مشکین کرد خاک‌آلود این زنبور را
درد را با دردمندان التفاتِ دیگرستبا سرِ بندست پیوندِ دگر ساطور را
هر متاعی را خریداری است صائب در جهانبهرِ زخمِ عاشقان دارد قیامت شور را