گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۷۶

نیست ممکن ز سخن سیر توان گردیدنیا ازین زمزمه دلگیر توان گردیدن
می توان گشت به گفتار جهانگیر، ولینیست ممکن که دهانگیر توان گردیدن
آنچه از زخم زبان بر سر مجنون آمدمعتکف در دهن شیر توان گردیدن
هست در هر نظری حسن ترا جلوه خاصاز تماشای تو چون سیر توان گردیدن؟
در طلب باش که هر چند سر آید روزتتازه چون صبح به شبگیر توان گردیدن
نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاهسرزمینی که زمین گیر توان گردیدن
بر جنون زن که غزالان همه رام تو شوندچند دنباله نخجیر توان گردیدن؟
مشت آب و گل ما را فلک سفله ندادآنقدر وقت که همگیر توان گردیدن
چه شوی در دل فولاد حصاری، چو تراجوهری هست که شمشیر توان گردیدن
گر شوی صائب از اندیشه نازک چو هلالهمچو خورشید جهانگیر توان گردیدن