غزل شمارهٔ ۶۲۶۰
چند دندان تأمل به جگر افشردن؟چون صدف اشک فرو خوردن و گوهر کردن
چون قلم تا سر خود را ننهی بر کف دستنتوان وادی خونخوار سخن سر کردن
تا قدم دایره سان بر سر خود نگذاریمعنی از عالم بالا نتوان آوردن
تا چون چوگان نشود قامتت از فکر سخناز حریفان نتوان گوی فصاحت بردن
آن ازین کوچه برد سر به سلامت بیرونکه سر سخت ز هر سنگ تواند خوردن
هر که سر در سر معنی نکند همچو قلمبه که ناموس تخلص نکشد بر گردن
سخنی کز سر اندیشه نباشد پوچ استشعر پر مغز نگردد ز دهن پر کردن
سخن آن است که چون پرده ز رخسار کشدرنگ از چهره یاقوت تواند بردن
ارج اهل سخن این بس، که به افلاک رسیدشعله شهرت این طایفه بعد از مردن
در گذر صائب ازین مرحله آتش خیزبیش ازین پای در آتش نتوان افشردن