غزل شمارهٔ ۶۲۵۷
نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنانگوش را تنگ شکرساز ازین خوش سخنان
پیش جمعی که ز سررشته عشق آگاهندسنبل باغ بهشتند پریشان سخنان
به وصال گل بی خار مبدل نکنمخارخاری که مرا هست ز گل پیرهنان
قسمت رشته ز گوهر نبود جز کاهشدست کوتاه کنید از کمر سیم تنان
نرود تلخی بادام به شکر بیروننشود شاد دل از صحبت شیرین دهنان
نقش از آیینه عریان چه برد جز افسوس؟مرو از راه به نظاره سیمین بدنان
با قد خم شده مغلوب هوا چند شوی؟خاتم خویش برآر از کف این اهرمنان
لاله زاری است که خون در دل فردوس کندجگر خاک به عهد تو ز خونین کفنان
دست در دامن پر خار علایق مزنیدتا برآیید ازین خرقه تن دست زنان
تلخ و شوری که ز ایام رسد شیرین کنتا چو صائب شوی از جمله شیرین سخنان