غزل شمارهٔ ۶۲۴۶
به جز خالش که خط عنبرین فام آورد بیرونکدامین دانه را دیدی ز خود دام آورد بیرون؟
ز خط عنبرین یار روشن شد چراغ منز ظلمت اختر پروانه را شام آورد بیرون
ز شکرخنده زهر چشم خوبان کم نمی گرددکه نتواند شکر تلخی ز بادام آورد بیرون
به همواری توان سنگین دلان را مهربان کردنکه موم از چرب نرمی از نگین نام آورد بیرون
گرانسنگ است تمکین تو، ورنه جذب شوق منز کوه قاف عنقا را به ابرام آورد بیرون
غریقی را برون می آرد از دریای بی پایانمرا هر کس که از فکر سرانجام آورد بیرون
مکن زین بیش بی پروایی ای صیاد سنگین دلکه از بی تابیم وقت است پر دام آورد بیرون
ز دولت تشنه خون رعیت می شود ظالمزبان تیغ را سیرابی از کام آورد بیرون
ز مضمونش نشد آگاه عقل خرده بین صائبمگر پیر مغان سر از خام جام آورد بیرون