غزل شمارهٔ ۶۲۳۵
نشان از بی وجودی نیست در روی زمین از منز گمنامی چه خونها در جگر دارد نگین از من
ز اشک آتشین خط شعاعی گشته مژگانمز خجلت شمع دزدد گریه را در آستین از من
زنم نقش امیدی هر زمان بر آب، ازین غافلکه می دارد دریغ آن تندخو چین جبین از من
به خونم چون کباب امروز فتوی می دهد طفلیکه رویش چون نگاه گرم گردید آتشین از من
منم آن رشته هموار نظم آفرینش راکه می گردد یکی صد، رتبه در ثمین از من
ندارم گرچه در خرمن پر کاهی، به این شادمکه رزق خوشه چین باشد زبان گندمین از من
گر از تردستی من تر نشد کشت امید کسمرا این بس که ماند نام خشکی چون نگین از من
چو می باید به تلخی ماند بر جا عاقبت صائبچه حاصل زین که چندین خانه شد پر انگبین از من؟