گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۲۷

برای کام دنیا دامن دل بر میان مشکنپر و بال هما را در هوای استخوان مشکن
فلک در زیر پای توست چون از خود برون آییبرای این ره نزدیک دامن بر میان مشکن
به یوسف می توان بخشید جرم کاروانی راخدا را در میان بین، خاطر خلق جهان مشکن
به بال توست در این خاکدان چون تیر پروازمبه جرم کجروی بال من ای ابرو کمان مشکن
غرور حسن ای مجنون شراکت برنمی تابدخمار چشم لیلی را به چشم آهوان مشکن
شکست بی گناهان سنگ را در ناله می آرددل چون شیشه ما را به سنگ امتحان مشکن
حریف کاسه زهر پشیمانی نخواهد شدبه حرف دشمنان زنهار قلب دوستان مشکن
به کار چشم زخم باغ می آید وجود منبه جرم بی بری شاخ مرا ای باغبان مشکن
به گوش جان نگه دار این نصیحت را ز من صائباگر خواهی که قدرت نشکند نان خسان مشکن