گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۱۴

مروت نیست می در پرده، ای رعنا رسانیدنبه یاران خون خوراندن، باده را تنها رسانیدن
خرابات جهان خالی شد از خونابه آشامانمی یک بزم می باید مرا تنها رسانیدن
به کاوش نیست حاجت چشمه دریا دل ما راندارد حاصلی ناخن به داغ ما رسانیدن
شرار از سنگ تا آمد برون پروازش آخر شدچه بال و پر توان در سینه خارا رسانیدن؟
ز دوری گشت سیل نوبهاران خرج راه اینجاکه خواهد قطره ما را به آن دریا رسانیدن؟
چه حاصل جز خجالت داد پیش آن قد رعنا؟بس است ای باغبان سرو سهی بالا رسانیدن
اگر در بال همت نارسایی نیست چون شبنمتوان خود را به خورشید جهان آرا رسانیدن
نیارد مرغ پر زد در هوا از گرمی خویشبه آن ظالم که خواهد نامه ما را رسانیدن؟
به اندک فرصتی از هم خیالان پیش می افتدتواند هر که صائب پیش مصرع را رسانیدن