گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۱۲

مروت نیست گل از بوستان پیش از سحر چیدنبساط خرمی و عیش را ناچیده برچیدن
ز روی گلرخان قانع ز گل چیدن به دیدن شوکه گردد خارخار حرص بیش از بیشتر چیدن
اگر از دردمندی ها شوی باریک، بی زحمتگل بی خار چون رگ می توان از نیشتر چیدن
زمین گیر وطن قدر سبکباری نمی داندز بی برگ و نوایی می توان گل در سفر چیدن
چه خونها می کند در دل خس و خار علایق راز گلزار جهان دامان خود چون سرو برچیدن
مکش با گریه مستانه در پرداز دل زحمتکه بیکارست خار و خس ز راه سیل برچیدن
مجو صبر از دل دیوانه در هنگامه طفلانکه تلخی دیده دست و پا کند گم در ثمر چیدن
ز حیرانی مسخر کرد شبنم گلعذاران رابه دست بسته اینجا می توان گل بیشتر چیدن
ز غفلت پهن کردم در ره سیل فنا صائببساطی را که می بایست ناافکنده بر چیدن