گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۰۲

ز درد و داغ دل را نیک محضر می توان کردنبه چاکی ینه را صحرای محشر می توان کردن
ز غفلت روی دست فربهی خوردم، ندانستمکه حصن عافیت پهلوی لاغر می توان کردن
صنوبروار اگر از میوه شیرین تهیدستیبه روی تازه دلها را مسخر می توان کردن
نداری رنگ و بویی گر درین گلشن ز بی برگیبه خلق خوش جهانی را معطر می توان کردن
به این گرمی که من در جستجوی او کمر بستمچراغ کشته ام از نقش پا بر می توان کردن
ترا اندیشه فردا رسد امروز در خاطراگر امروز را فردای محشر می توان کردن
به افسون در دل سخت توره کردن بود مشکلوگرنه رخنه در سد سکندر می توان کردن
سخن کش مهر لب گشته است صائب حرف را، ورنهسخن کش گر به دست افتد سخن سر می توان کردن