گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۰۰

ز دل مجموعه ای هر روز املا می توان کردنازین یک قطره خون صد نامه انشا می توان کردن
اگر روی دلی از کارفرما در میان باشدبه ناخن سنگ را آیینه سیما می توان کردن
نگردد لنگر تمکین حریف ناله عاشقبه هویی بیستون را دشت پیما می توان کردن
گریزد لشکر خواب گران از قطره آبیبه یک پیمانه از سر عقل را وا می توان کردن
نگیری گر به مرهم رخنه غمخانه دل راازین روزن دو عالم را تماشا می توان کردن
اگر دریوزه همت کنی از شوق بی پرواسفر در آب و آتش بی محابا می توان کردن
خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ماچه از ما می توان بردن، چه با ما می توان کردن؟
اگر بر دل گذاری همچو کشتی بار مردم رابه آسانی سفر بر روی دریا می توان کردن
اگر چه مزد کار خود نمی دانم دو عالم رابه انصافی مرا از خود تسلی می توان کردن
در آن وادی که من طرح شکار افکنده ام صائببه دام عنکبوتان صید عنقا می توان کردن