غزل شمارهٔ ۶۱۹۰
به امید اقامت دل به اسباب جهان بستنبود شیرازه از غفلت به اوراق خزان بستن
به خودسازی قناعت از بهار و زندگانی کنمکن در فصل گل اوقات صرف آشیان بستن
منه بر عالم افسرده، دل از کوته اندیشیکه هست از خامکاری در تنور سرد نان بستن
مشو با قامت خم حلقه درگاه، دونان راکه در بحر کمان باید توجه بر نشان بستن
ندارد ناله و فریاد با دلبستگی سودینمی بایست خود را چون جرس بر کاروان بستن
خموشی سرمه کوه بلند آواز می گرددبه لب بستن توان بیهوده گویان را زبان بستن
ندارد از مروت بحر آبی در جگر، ورنهصدف را می توان با قطره چندی دهان بستن
مروت نیست از داغ یتیمی سوختن گل رابه آهی ورنه نخل باغبان را می توان بستن
به همراهان پا در گل ناستد عمر کم فرصتدر اثنای دمیدن همچو نی باید میان بستن
مزن چین بر جبین وقت نزول در دو غم صائبکه عیب است از کریمان در به روی میهمان بستن