گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۸۱

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمینمی نهد در چین ز غیرت ناف و آهو بر زمین
گل چه حد دارد تواند چهره شد با عارضش؟آن که مالید آفتاب و ماه را رو بر زمین
خفتگان خاک را صبح قیامت می شودسایه هر جا افکند آن قد دلجو بر زمین
خوشه چینان خوشه پروین به دامن می برندهر کجا ریزد عرق از چهره او بر زمین
پنجه خورشید می گردد گریبانگیر خاکپای خود هر جا گذارد آن پریرو بر زمین
پاک می سازد ز دین و دل بساط خاک راچون کشد دامان ناز آن عنبرین مو بر زمین
پشت دست عجز، ماه عید با آن سرکشیمی گذارد پیش طاق آن دو ابرو بر زمین
تا دکان حسن او شد باز در مصر وجوداز کسادی می زند یوسف ترازو بر زمین
من کیم تا آرزوی خواب آسایش کنم؟آسمان نگذاشت در جایی که پهلو برزمین
کی مربع می نشیند در صف دانشوران؟پیش استاد آن که ننشیند دو زانو بر زمین
غوطه زد در خاک تا تیر هوایی شد بلندسرکشان را زود می مالد فلک رو بر زمین
در برومندی نسازد هر که دلها را خنکمی کند صائب گرانی سایه او بر زمین