گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۷۳

ای لب لعل ترا خون یمن در آستینهر سر موی ترا چین و ختن در آستین
گرچه دلگیرست چون شام غریبان طره اشدارد از رخسار او صبح وطن در آستین
غیرت عشق زلیخا بود مانع، ورنه داشتبوی یوسف ساکن بیت الحزن در آستین
در گلستانی که من گریان در آیم، غنچه هاخنده را پنهان کنند از شرمن من در آستین
دامن فانوس آن وسعت ندارد، ورنه منگریه ها دارم چو شمع انجمن در آستین
گر به دست افتد شکستی، می کنم در کار دلمن نه زانهایم که اندازم شکن در آستین
رشک مانع بود، ورنه تیشه من نیز داشتنقش های دلربا چون کوهکن در آستین
اعتمادی نیست بر عمر سبکسیر بهاراز شکوفه شاخ ازان دارد کفن در آستین
بی محرک نیست ممکن حرفی از من سر زندگرچه دارم چون قلم چندین سخن در آستین
گرچه صائب ظاهر ما چون قلم بی حاصل استشکرستانهاست ما را از سخن در آستین