گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۷۱

چشم خواب آلود او را در خم ابرو ببینتیزی شمشیر بنگر، غفلت آهو ببین
در کف دست سلیمان گر ندیدی مور راچشم بگشا خال را بر صفحه آن رو ببین
پیچ و تاب دلربایی نیست مخصوص کمرصاف کن آیینه را این شیوه در هر مو ببین
زلفش از هر حلقه دارد چشم بر راه دلیدر به دست آوردن دل اهتمام او ببین
هرگز از خون شکاری بال تیرش تر نشدشست صاف دلگشای آن کمان ابرو ببین
می گدازد چشم را خورشید بی ابر تنکجلوه آن سرو سیم اندام را در جو ببین
خلوت آغوش را از نقش انجم پاک کنبعد ازان چون هاله دلجویی ازان مه رو ببین
شهسواری نیست یار ما کز او گردن کشنددر خم چوگان حکمش چرخ را چون گو ببین
می کند نامرد آب و نان دنیا مرد راهمچو مردان خون دل خور، قوت بازو ببین
می کشد زنگار قد چون سرو بر آیینه امتخم غم را در زمین پاک من نیرو ببین
آنچه جم در جام از اسرار نتوانست دیدخویش را بر هم شکن در کاسه زانو ببین
خوبی دنیا ز عقبی پشت کاری بیش نیستچند صائب محو پشت کار باشی، رو ببین