گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رگرفتمرا۱۲ بیت
چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزیدکجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا
همان ز گوهر من چشم می شود روشناگر چه گرد یتیمی به بر گرفت مرا
ز طور سرمه حیرت کشد به چشم کلیمرخی که پرتو او در جگر گرفت مرا
ترا که زخم زبان نیست در کمین، خوش باشکه همچو خون به زبان نیشتر گرفت مرا
همین دلی است که از انتظار می سوزدز روی یار چراغی که در گرفت مرا
که کرده است ترا گرم گفتگو صائب؟که دل ز ناله گرم تو در گرفت مرا
ز روی گرم که در جان شرر گرفت مرا؟که آفتاب قیامت به بر گرفت مرا
چنان گداخت مرا فکر آن دهان و میانکه می توان به زبان چون خبر گرفت مرا
دل رمیده من سرکشی نمی داندتوان به رشته موی کمر گرفت مرا
فسردگی چو گهر سنگ راه یکرنگی استازین چه سود که دریا به بر گرفت مرا؟
چو رشته هر که شد از پیچ و تاب من آگاهز آب دیده خود در گهر گرفت مرا
به مدعای دل آن روز کبک من خندیدکه شاهباز تو در زیر پر گرفت مرا