غزل شمارهٔ ۶۱۵۵
ناله ما سینه چاک از سینه می آید برونگوهر ما سفته از گنجینه می آید برون
ناز او با من بود از دیده حیران که حسنسر گران از خانه آیینه می آید برون
کنج عزلت را غنیمت دان که می ریزد ز هممشک تا از خرقه پشمینه می آید برون
در نمی گیرد فسون در مار چون شد اژدهامشکل از دل کینه دیرینه می آید برون
صائب از دل می رود بیرون خیال خط اوریشه جوهر گر از آیینه می آید برون