غزل شمارهٔ ۶۱۴۴
آه کی از جان دردآلود می آید برونکز خس و خاشاک هستی دود می آید برون
سوخت خونم در رگ و پی بس که از سودا چو شمعگر زنی نشتر به دستم، دود می آید برون
چون خلیل آن را که حفظ حق هواداری کندتازه و تر ز آتش نمرود می آید برون
نیست بی آه ندامت سینه تردامنانبیشتر از هیزم تر دود می آید برون
شمع رخسار تو از بس پرده سوز افتاده استپرتوش از روزن مسدود می آید برون
نیست تنها مشرق آه ندامت لب مراکز سراپایم چو مجمر دود می آید برون
پرده خواب است از رفتار مانع پای راچون نگه زان چشم خواب آلود می آید برون؟
دامن دشت جنون را گردبادی می شودآهم از دل بس که گردآلود می آید برون
سرمه کن شبهای هجران را کز این ابر سیاهعاقبت آن اختر مسعود می آید برون
از هزاران بنده مقبل، یکی همچون ایازنیک بخت و عاقبت محمود می آید برون
مشرق آن ماه تابان است دلهای دو نیمزین صدف آن گوهر مقصود می آید برون
صائب از ریزش پریشانی نمی بیند کریمزر چو گل از دست اهل جود می آید برون