غزل شمارهٔ ۶۱۴۲
غم ز محنت خانه من شاد می آید برونسیل از ویرانه ام آباد می آید برون
دامن دولت به آسانی نمی آید به دستاین هما از بیضه فولاد می آید برون
از غم عشاق حسن لاابالی فارغ استبا هزاران طوق، سرو آزاد می آید برون
تا گشاید عقده ای از زلف آن مشکین غزالخون ز چشم شانه شمشاد می آید برون
در دل سنگین شیرین جای خود وا می کندهر شرر کز تیشه فرهاد می آید برون
از خشن پوشان فریب نرم گفتاری مخورکاین صفیر از خانه صیاد می آید برون
خنده دلهای بی غم می کند دل را سیاهعاشق از سیر چمن ناشاد می آید برون
هر که زانو ته کند چون زلف در دیوان حسندر فنون دلبری استاد می آید برون
از در و دیوار محنت خانه من چون جرسصائب از شور جنون فریاد می آید برون