گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارنیستمرا۱۵ بیت
اگر چه حوصله وصل یار نیست مراقرار در دل امیدوار نیست مرا
همان چو موج زنم دست و پا ز بی تابیز بحر اگر چه امید کنار نیست مرا
چو تخم سوخته آسوده ام ز نشو و نمانظر به ریزش ابر بهار نیست مرا
به خوردن دل خود قانعم ز خوان نصیبدو چشم در گرو انتظار نیست مرا
ز وحش و طیر گسسته است دام من پیوندبه جز گرفتن عبرت، شکار نیست مرا
خوشم به دولت پاینده گرفته دلیدماغ شادی ناپایدار نیست مرا
هوای عالم بالا ز من ربوده قراربه چاربالش عنصر قرار نیست مرا
یکی است شنبه و آدینه پیش مشرب منگره به رشته لیل و نهار نیست مرا
جز این که در گذرد از سرمساعدتمتوقع دگر از روزگار نیست مرا
مرا به مسند عزت کشد زمانه به زورکنون که لذتی از اعتبار نیست مرا
رخ گشاده مرا می کند سپرداریچو گل ملاحظه از زخم خار نیست مرا
من آن غریب نوا بلبلم درین بستانکه آشیانه به جز خار خار نیست مرا
گهر ز گرد یتیمی به آبرو گرددز خط یار به خاطر غبار نیست مرا
ازان به جیب کشم سر، که غیر رخنه دلره برون شد ازین نه حصار نیست مرا
به زیر بال سر خود کشیده ام صائبخبر ز آمد و رفت بهار نیست مرا