غزل شمارهٔ ۶۱۲۵
بس که شبها چین غم می چیند از ابروی منموج جوهر می زند آیینه زانوی من
بی تو گر پهلو به روی بستر خارا نهماضطراب دل زند صد سنگ بر پهلوی من
پنجه دعوی بتابم تیشه فولاد رابسته تا پیکان او تعویذ بر بازوی من
سهل باشد خار مژگان گر به چشمم سبز شدشیشه می می کشد قد در کنار جوی من
بس که آمد پا به سنگ محنتم در روزگاررفته رفته سنگ شد همکاسه زانوی من