غزل شمارهٔ ۶۱۲۳
چون زند دامان وحشت بر کمر سودای منخاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من
گرم رفتاری چو من دشت جنون هرگز نداشتموی آتش دیده گردد خار زیر پای من
راست می سازد دل شبها نفس موج سرابراحت منزل ندارد شوق بی پروای من
چون فلک باشد مسلسل دور سرگردانیمگردباد انگشت حیرت گشت در صحرای من
عشق عالمسوز هر داغی که سوزد بر دلمعینک دیگر شود بهر دل بینای من
گفتگوی سخت رویان بر دل من بار نیستهیچ جا لنگر نمی گیرد به خود دریای من
با کمال ناگواریها، گوارا کرده استمحنت امروز را اندیشه فردای من
باده من جام را بی ساقی اندازد به دورشیشه را چون نار خندان می کند صهبای من
بندهای سست را صائب توان آسان گسیختسهل باشد گر نباشد منتظم دنیای من