غزل شمارهٔ ۶۱۲۱
عشقبازی بود دایم در جهان آیین منچون سمندر بود از آتش بستر و بالین من
می شود در بستر تفسیده من گل گلابمی گدازد شمع را سرگرمی بالین من
فارغ از فکر مکافاتم که خصم کینه جوزنده زیر خاک باشد از غبار کین من
خواب این دلمردگان از مرگ سنگین تر بودورنه خون مرده گردد زنده از تلقین من
بر دل پر شور من دست نوازش بیهده استپنجه مرجان چو دریا کی دهد تسکین من؟
نیست یک دل کز ملال خاطرم دلگیر نیستباغ را در بسته دارد غنچه غمگین من
تلخکامی نیست چون من در میان خستگانزهر چشم یار باشد شربت شیرین من
صائب از غیرت شود خون مشک در ناف غزالهر کجا در جلوه آید خامه مشکین من