غزل شمارهٔ ۶۱۰۳
مغز را آشفته می سازد دل پر شور منپنبه برمی دارد از مینا می منصور من
جای حیرت نیست گر در خم نمی گیرد قرارپاره شد زنجیر تاک از باده پر زور من
گرچه از داغ است در زیر سیاهی سینه امآب می گردد به چشم آفتاب از نور من
دامن دشت قناعت باغ و بستان من استاز کف دست سلیمان می گریزد مور من
گرچه بر من فکر روزی زندگی را تلخ ساختشش جهت شان عسل گردید از زنبور من
آه گرمی بود کز بی طاقتی قد می کشیدداشت شمعی بر سر بالین اگر رنجور من
سوده الماس می دارند از زخمم دریغآه اگر می خواست مرهم از کسی ناسور من
وای بر من گر نمی شد با هزاران زخم و داغسرد مهری های یاران مرهم کافور من
شد سیاهی صائب از داغ درون لاله محوکی ندانم صبح خواهد شد شب دیجور من