گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۰۱

آه می دزدد نفس در سینه افگار منغنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من
پرده گنج است ویرانی، که تا محشر مبادسایه افتادگی کم از سر دیوار من!
بلبل تصویر، گلبانگ نشاط از دل کشیدچند باشد غنچه زیر بال و پر منقار من؟
با دم جان پرور شمشیر عادت کرده استاز دم عیسی هوا یابد دل بیمار من
آسیا را دانه جان سخت من دندان شکستآسمان بیهوده می کوشد پی آزار من
گرچه از مژگان کلکم آب حیوان می چکدمی توان گرد کسادی رفت از بازار من
هیچ گه دست حوادث از سرم کوته نبودقطره می زد در رکاب سیل دایم خار من
صائب از بس چرخ در کارم گره افکنده استرشته تسبیح در تاب است از زنار من