گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۹۸

نست چون مژگان بلند و پست در گفتار منتیر یک ترکش ز همواری بود افکار من
پیش من طوطی ز خجلت سبز نتواند شدنگوشها را تنگ شکر می کند گفتار من
اشک نیسان را که در چشم صدف گرداند آبمهره گل می شمارد گوهر شهوار من
خواب شیرینی که مردم جا به چشمش می دهندمی کند کار نمک با دیده بیدار من
از غزل پر کن بود دیوان من صائب تهیسبزه بیگانه را ره نیست در گلزار من