گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۹۶

هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود منچشم مجمر روشن است از آتش بی دود من
سوختم در دوزخ افسردگی، یارب که گفتروی گرم از آتش سوزان نبیند عود من
گرم چون خورشید یک بار از در یاری درآسرمه ای شد چشم روزن ها ز آه و دود من
پنجه مرجان شود در بحر خجلت موج زندست چون بیرون کند مژگان خون آلود من
ضعف دل دارم مسیح از نبض من بردار دستهست در سیب زنخدان بتان بهبود من
از سر سودای تیغ او گذشتن مشکل استسر درین سودا نهادم تا چه باشد سود من
صائب از گلزار صلح کل خرامان می رسمشیوه رنجش نمی داند دل خشنود من