گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۷۷

صبح شد ساقی نقاب دختر رز برفکنزان لب شیرین، نمک در دیده ساغر فکن
آتشی در دل ز عشق لاابالی برفروزآرزوی خام را چون عود در مجمر فکن
صیقلی کن سینه خود را ز موج اشک و آهدفتر آیینه را در پیش اسکندر فکن
جمع کن خار و خس این دشت را چون گردباددر گریبان سپهر و دیده اختر فکن
از صدف آیین دشمن پروری را یاد گیرتیغ اگر بارد به فرقت، از دهن گوهر فکن
شهپر سالک سبکباری است در راه طلبهر که دستار ترا خواهد، به پایش سرفکن
نعل وارونی است هر موجی درین دریای خونهر کجا بیم خطر افزون بود لنگر فکن
آرمیدن شعله را مغلوب خاکستر کندرخنه ها در سینه افلاک، چون مجمر فکن
دولت بیدار در زیر سر افتادگی استخواب در هر جا که سنگینی کند، لنگر فکن
تا مگر صائب چراغ کشته ات روشن شودچند روزی در گریبان خواب را اخگر فکن