گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۶۵

چون سکندر خانهٔ عمر از اثر آباد کناین بنای سست پی را آهنین بنیاد کن
می‌شود وقتی که فریادت شود فریادرستا نفس در سینه داری ناله و فریاد کن
سرو را تشریف آزادی به رعنایی فکندبندهٔ خود کن، ز رعنایی مرا آزاد کن
روزگار کامرانی را زکاتی لازم استدر حریم شعله ما را ای سمندر یاد کن
نیست غیر از عشق خضری در بیابان وجودهر کجا گم‌گشته‌ای یابی، به عشق ارشاد کن
چند ای گل جلوه در کار تماشایی کنی؟بینوایان قفس را هم به برگی یاد کن
می‌رساند موج کشتی را به ساحل بی‌خطرصبر بر جور ادیب و سیلی استاد کن
گر دو صد تیغ زبان باشد ترا در عرض حالدر نیام خامشی چون سوسن آزاد کن
از کمند پیچ و تاب عشق صائب سر مپیچهمچو جوهر ریشه محکم در دل فولاد کن