غزل شمارهٔ ۶۰۵۶
غنچه سان مهر خموشی بر لب گفتار زنیا چو لب وا کردی از هم غوطه ها در خار زن
جانب سنبل عزیز و خاطر گل نازک استنغمه خونین گره در غنچه منقار زن
چند خواهی پای در گل بود در صحن چمن؟ای گل کاهل شبیخونی بر آن دستار زن
بگسل از سررشته تسبیح ای کوتاه بینحلقه بر موی میان کفر چون زنار زن
اختیار باغ در دست رضای بلبل استرخصت از بلبل بگیر آنگه در گلزار زن
رو گشاده چون هدف در خاکدان دهر باشخنده رنگین به پیکان چون لب سوفار زن
چاره آیینه رسوا، شکستن می کندحرف حق تا نشنوی منصور را بر دار زن
نیست دستار ترا از طره بهتر هیچ گلشاخ گل گو در هوایش بر زمین دستار زن
روی گرمی از تو دارد چشم، کلک ترزباننیش برقی بر رگ این ابر گوهربار زن
چاشنی هر دهن را یافتی صائب بروبوسه چندی به رغبت بر دهان یار زن