غزل شمارهٔ ۶۰۴
ز گریه سرکشی افزود آن پریوش راکه شعله ور کند اشک کباب، آتش را
ز چهره عرق آلود یار در عجبمکه کرده است چسان جمع، آب و آتش را؟
عنان نخل خزان دیده در کف بادستچگونه جمع کنم این دل مشوش را؟
مهل به پرورش تن روان شود مشغولمکن به جام سفالین شراب بی غش را
به بوالهوس مکن از روی التفات نگاهبه خاک ره مفکن تیر روی ترکش را
ضرور تا نشود، لب به گفتگو مگشاعنان کشیده نگه دار اسب سرکش را
مرا نهال امید آن زمان شود سرسبزکه نخل موم کند ریشه در دل آتش را
به سیم و زر نشود حرص و آز کم صائبکه نیست از خس و خاشاک سیری آتش را