گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۲۸

می شود نقل مجالس چون شود شیرین سخنهمچو خون پنهان نمی ماند چو شد رنگین سخن
از تأمل می شود شایسته تحسین سخنپیچ و تاب فکر سازد غنچه را رنگین سخن
هر که را آن غمزه خونریز در دل بگذردتا قیامت می تراود از لبش خونین سخن
سبزه نورس چسان آید برون از زیر سنگ؟از لب لعلش برون آید به آن تمکین سخن
طوطیان را زنگ خواهد بست در منقار حرفخوار گردد در نظرها گر به این آیین سخن
آهوی چین کاسه دریوزه سازد ناف راگر ز زلف و کاکل او بگذرد در چین سخن
با کمال تیره روزی می شود عالم فروزآه اگر می داشت شمعی بر سر بالین سخن
کوته اندیشی است میل چشم بینایی مراورنه دارد در گره هر نقطه ای چندین سخن
تلخی ایام را صائب شکر در چاشنی استطفل چون از شیر لب شوید، شود شیرین سخن