گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۲۶

هر که باشد چون قلم از سینه چاکان سخنسرنمی پیچد به تیغ از خط فرمان سخن
بود اگر تخت سلیمان را روان بر باد حکمبر نفس فرمانروا باشد سلیمان سخن
از سلیمان سر نمی پیچید اگر دیو و پریلفظ و معنی هم بود در تحت فرمان سخن
مد کوتاهی است عمر جاودان ز احسان اوخشک مگذر زینهار از آب حیوان سخن
می دهد دامان یوسف را به آسانی ز دستدست هر کس آشنا گردد به دامان سخن
آب حیوان می شود در دیده اش آب سیاههر که یک شب زنده دارد در شبستان سخن
تنگ دارد عرصه گفتار بر من روزگارورنه طوطی دارد از آیینه میدان سخن
دیده ام چون پیر کنعان شد سفید از انتظارتا شنیدم بوی یوسف از گریبان سخن
عمر آب زندگی نقش بر آبی بیش نیستگر بقا داری طمع، جان تو و جان سخن!
عالمی چون تیشه سر بر سنگ خارا می زنندتا که را صائب به دست افتد رگ کان سخن