گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۲۴

دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخنهر که سودایی شود بسیار می گوید سخن
نیست مانع چشم او را خواب ناز از گفتگوآنچنان کز بیخودی بیمار می گوید سخن
در صف آزاد مردان کمترست از جوز پوچهر سبک مغزی که از دستار می گوید سخن
پیش رخساری که می لغزد بر او پای نگاهساده لوح آن کس که از گلزار می گوید سخن
با پشیمانی نگردد قدرت گفتار جمعنیست نادم هر که ز استغفار می گوید سخن
هر که گرد حرف حرف خود نگردد بارهاگر بود مرکز، که بی پرگار می گوید سخن
می کند نزدیک راه عیبجویان را به خودکارپردازی که دور از کار می گوید سخن
نیست ساحل را ز راز سینه دریا خبروای بر مستی که با هشیار می گوید سخن
می کند ناقص عیاری های خود را سکه دارکاملی کز درهم و دینار می گوید سخن
عقل میدان سخن بر عاقلان کرده است تنگورنه مجنون با در و دیوار می گوید سخن
می شود کوته به اندک روزگاری عمر اوهر که صائب چون قلم بسیار می گوید سخن