غزل شمارهٔ ۵۹۷۳
خاک را دامان پر زر می کند فصل خزانبادها را کیمیاگر می کند فصل خزان
شاخساران را به رنگ عود برمی آوردبرگها را صندل تر می کند فصل خزان
طوطیان سبزپوش عالم ایجاد راحله طاوس در بر می کند فصل خزان
از رخ زرین، بساط خاک را در یک نفسآسمان پر ز اختر می کند فصل خزان
می پرد چون نامه اعمال، برگ از شاخسارباغ را صحرای محشر می کند فصل خزان
رتبه ریزش بود بالاتر از اندوختناز بهاران جلوه خوشتر می کند فصل خزان
برگ را چون میوه های پخته می ریزد به خاکپای خواب آلود را پر می کند فصل خزان
بوسه بر دستش، که از نقش و نگار دلفریببرگها را دست دلبر می کند فصل خزان
گرچه از دست زر افشانش زمین کان طلاستخرقه صد پاره در بر می کند فصل خزان
از رخ چون زعفران، چین جبین خاک راخنده رو چون سکه زر می کند فصل خزان
در کهنسالی عیار فکرها روشنترستآبها را پاک گوهر می کند فصل خزان
شوق آتش را هوای سرد، دامان صباسترغبت می را فزونتر می کند فصل خزان
می کند از پیکر بستان لباس عاریتبرگ پوشان را قلندر می کند فصل خزان
بر امید خط پاکی از جهان رنگ و بوهر چه دارد خرج دفتر می کند فصل خزان
می زند بتخانه گلزار را بر یکدگرکار ابراهیم آزر می کند فصل خزان
برگها را می کند در کف زدن بی اختیارچون سماع بیخودی سر می کند فصل خزان
گر چنین از آه سرد آتش زند در بوستانعندلیبان را سمندر می کند فصل خزان
از برات عیش، صائب دامن آفاق رابا پریشانی توانگر می کند فصل خزان