غزل شمارهٔ ۵۹۶۶
خضر اینجا خاک می لیسد ز شرم ناکسیمن کیم تا تیغ او گردد به خونم ترزبان؟
غمزه اش را خط پشیمان از دل آزاری نکردتیغ را پیچیده کی می گردد از جوهر زبان؟
سعی کن کردارت از گفتار باشد بیشترهمچو تیغ از جوهر ذاتی مشو یکسر زبان
چون صدف هر کس که دندان بر سر دندان نهدگوهر شهوار جای حرفش آید بر زبان
جوهر ذاتی بود از لاف دعوی بی نیازآبداری بس بود در دانه گوهر زبان
هر که آب روی خجلت را شفیع خود کنداز مروت نیست آوردن گناهش بر زبان
خار را گل ز آتش سوزان سپرداری کنددر پناه مهر خاموشی بود خوشتر زبان
کشتی از موج خطر پیوسته می لرزد به خویشرفت آسایش ز دل تا گشت بی لنگر زبان
همچو آب گوهر از موج حوادث ایمن استهر که را در عالم آب است کوته تر زبان
همچو برگی کز هجوم میوه پنهان می شودهست مستغرق به شکر نعمت حق هر زبان
گفتگوی آن بهشتی روی را بر لب میارتا نشویی صائب از سرچشمه کوثر زبان
تا به وصف آن دهن شد سبزه خط ترزبانطوطیان بر خاک می مالند از شکر زبان