غزل شمارهٔ ۵۹۳۲
ما طالع جمعیت اسباب نداریمروزی که هوا هست می ناب نداریم
روی دل ما در حرم کعبه بود فرشدر ظاهر اگر روی به محراب نداریم
فریاد که از گردش بیهوده درین بحرجز خار و خسی چند چو گرداب نداریم
آه قدر انداز به فرمان دل ماستدر قبضه اگر تیغ سیه تاب نداریم
قانع به هواداری دریا چو حبابیمما حوصله گوهر سیراب نداریم
چون ماهی لب بسته درین بحر پر آشوباندیشه ز گیرایی قلاب نداریم
کفران بود از فتنه خوابیده شکایتما شکوه ای از بخت گرانخواب نداریم
آن بلبل مستیم درین باغچه صائبکز شور محبت خبر از خواب نداریم