گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۹۳

برخیز تا به عالم بی چند و چون رویماز خود به تازیانه آهی برون رویم
بیرون کنیم رخت گل آلود جسم راسر پا برهنه بر فلک آبگون رویم
از فیل بند چرخ برآییم، تا به کیکج کج بر این بساط چو اسب حرون رویم؟
بر صفحه جهان رقم نیستی کشیمزان پیش کز قلمرو هستی برون رویم
از آفتاب کی سر ما گرم می شود؟از دست، کی به این قدح واژگون رویم؟
با عشق جان شکار دلیری ز عقل نیستدر کام شیر، چند پی آزمون رویم؟
در آتش است شبنم گل از حضور مااز بس که آرمیده در ین بحر خون رویم
در اشک گرم غوطه زند چشم آهوانروزی که ما ز دامن دشت جنون رویم
صائب ز تنگ خلقی ابنای روزگاروقت است کز قلمرو هستی برون رویم