گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۸۷

چون صبح خنده با جگر چاک می زنیمدر موج خیز خون نفس پاک می زنیم
هر جا که موج حادثه ابرو بلند کردما چون حباب پیرهنی چاک می زنیم
همت به هیچ مرتبه راضی نمی شوددر دام، فال حلقه فتراک می زنیم
در سردسیر خاک که یک روی گرم نیستجوشی به زور شعله ادراک می زنیم
چون کاروان ریگ به منزل نمی رسیمچندان که قطره بر ورق خاک می زنیم
ناخن حریف آبله دل نمی شودبر قلب شیشه خانه افلاک می زنیم
صائب کدام غبن به این می رسد که ماداریم می به ساغر و تریاک می زنیم