گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۴۳

یک عمر پشت دست به دندان گرفته ایمتا بوسه ای ازان لب خندان گرفته ایم
گردیده است در نظر ما جهان سیاهتا جرعه ای ز چشمه حیوان گرفته ایم
افتاده ایم در ته پا سالها چو مورتا جا به روی دست سلیمان گرفته ایم
در بوته گداز چو مه آب گشته ایمکز خوان آفتاب لب نان گرفته ایم
ما را ز چوب منع مترسان که همچو صبحما تیغ آفتاب به دندان گرفته ایم
آورده است معنی بیگانه رو به ماتا ترک آشنایی یاران گرفته ایم
انگشت حیرتی است که داریم در دهنکامی که ما ازان لب خندان گرفته ایم
چون دست ما ز چاک گریبان شود جدا؟گستاخ دامن مه کنعان گرفته ایم
نگرفته است خضر ز سرچشمه حیاتکامی که ما ز چاه زنخدان گرفته ایم
چون صبح از عزیمت صادق به یک نفسروی زمین به چهره خندان گرفته ایم
دلگیر نیستیم ز بخت سیاه خویشفیض سحر ز شام غریبان گرفته ایم
جز پیچ و تاب نیست، که عمرش دراز بادکامی که ما ز سلسله مویان گرفته ایم
بر روی بی طمع نشود بسته هیچ درما چوب منع از کف دربان گرفته ایم
رو تافتن ز جوربتان نیست کار ماچون صبح تیغ مهر به دندان گرفته ایم
بی چشم زخم، گوهر شهوار عبرت استصائب تمتعی که زدوران گرفته ایم