گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارا۱۳ بیت
چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟که آتش از دل خویش است جوش دریا را
ز چرخ شیشه و از آفتاب ساغر کنبه طاق نسیان بگذار جام و مینا را
فساد روی زمین از شراب می زایدکدام دیو که در شیشه نیست صهبا را؟
به لامکان فتد ای آه گرم اگر راهتز ما دعا برسان آن بلند بالا را
ز آتش دل من دست را نگه داریدکه داغ می کند این لاله سنگ خارا را
ز حلقه گرچه سراپای چشم گردیده استهنوز زلف ندیده است آن سراپا را
حلاوت سخن تلخ را ز عاشق پرسز ماهیان بطلب طعم آب دریا را
ز جای گرم به تلخی ز خواب می خیزندمساز گرم درین تیره خاکدان جا را
سیاهی نظر از یکدگر نمی گسلدچه حاجت است به رهبر جمال سلمی را؟
به قدر روزن داغ است روشنایی دلمبند بر رخ خود این خجسته درها را
شکسته بالی ما را چه نسبت است به او؟که هست بال و پر سیر، نام عنقا را
به زور عقل توان خشم را فرو خوردنز سحر نیست محابا عصای موسی را
به شور حشر نظر نیست عشق را صائبنمک ز خویش بود دیگجوش دریا را