غزل شمارهٔ ۵۸
نیست غیر از آه، دلسوزی دلِ افگار راشمعِ بالین از تبِ گرم است این بیمار را
گوهر از سُفتن بود ایمن در آغوشِ صدفبه ز خاموشی نباشد محرمی اسرار را
گل ز شبنم دیدهور گردد درین بستانسرااز نظربازان مکن پوشیده آن رخسار را
تندخویی نیکوان را دیدهبانِ عصمت استزود میچیند تماشایی گلِ بی خار را
چشم پوشیدن به است از دیدنِ نادیدنیزین سبب آیینه گیرد از هوا زنگار را
خارخارِ حرص، فِلس از طینتِ ماهی نبردچون ز جمعیت شود دلجمع، دنیادار را؟
دیدهای کز سرمهٔ عبرت منوّر گشته استچشمِ خوابآلود داند دولتِ بیدار را
نقطهٔ خاک است سِیر و دورِ گردون را سببمرکزِ ثابتقدم، دایر کند پرگار را
از حریصِ مالِ دنیا راستی جُستن خطاستبرنیارد گنج پیچ و خم ز طینت مار را
جمع سازد برگِ عیش از بهرِ تاراجِ خزاندر بهار آن کس که میبندد درِ گلزار را
عاشقان از درد و داغِ عشقِ صائب زندهاندآبِ حیوان است آتش مرغِ آتشخوار را