گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۹۷

از خاکیان ز صافی طینت جدا شدماز دست روزگار برون چون دعا شدم
آورد روی عشرت روی زمین به منتا قانع از جهان به مقام رضا شدم
چون آب تیغ بود وفادار، شبنممآویختم به دامن گل بیوفا شدم
دست نسیم و پای صبا در نگار بوددر گلشنی که من به هوای تو وا شدم
بر کوه و دشت جلوه من جای تنگ داشتچون سیل در محیط تو بی دست و پا شدم
داغ است نوبهار ز فیض جنون مندیوانه شد به هر که دو روز آشنا شدم
در طبع بردبار هدف سرکشی نبودچون تیر من زکجروی خود خطا شدم
صائب به زیر تیغ سرآمد حیات منزان دم که چون قلم به سخن آشنا شدم