غزل شمارهٔ ۵۷۶۴
شدند جمع دل و زلف از آشنایی همشکستگان جهانند مومیایی هم
شود جهان لب پر خنده ای، اگر مردمکنند دست یکی در گرهگشایی هم
فغان که نیست به جز عیب یکدگر جستننصیب مردم عالم ز آشنایی هم
شدند تشنه لبان جهان بیابان مرگچو موجهای سراب از غلط نمایی هم
درین قلمرو ظلمت چو رهروان نجومروند سوخته جانان به روشنایی هم
ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرندجماعتی که دلیرند در جدایی هم
شود بساط جهان پر زر تمام عیارکنند کوشش اگر خلق در روایی هم
شدند شهره عالم چو بلبلان صائبسخنوران جهان از سخنسرایی هم