غزل شمارهٔ ۵۷۵۸
من آن نیم که به گلشن به اختیار روممگر زبیخبریها به بوی یار روم
به آب و رنگ مرا نوبهار نفریبدبه ذوق داغ مگر سوی لاله زار روم
دلم گرفت ازین سایه های پا به رکاببه زیر سایه آن سرو پایدار روم
خمار موجه من از کنار افزون شدبغل گشاده به دریای بیکنار روم
ز اشتیاق همان حلقه برون درماگر به خلوت آغوش آن نگار روم
دل رمیده من آن زمان بجا آیدکه همچو شانه در آن زلف تابدار روم
مرا ازآن سفر بیخودی خوش آمده استکه رفته رفته ازین راه سوی یار روم
چنان فتاده ام از پا که وقت بیهوشیبه دست و دوش نسیم سحر ز کار روم
به خاکساری خود چون غبار از آن شادمکه در رکاب تو ای نازنین سوار روم
اگر چه صید زبونم، ولی مروت نیستکه تشنه از لب آن تیغ آبدار روم
ز ظلمت شب هستی مگر برون صائببه روشنایی آن آتشین عذار روم