گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۴۷

چه دست در خم آن زلف دلنواز کنمبه ناخنی که ندارم چه عقده باز کنم
ببین چه ساده دل افتاده ام که می خواهمترا به نیم دل از خلق بی نیاز کنم
مرا که هر مژه در عالمی است پا در گلنظر به شاهد وحدت چگونه باز کنم
فروغ عاریتی آنقدر گزیده مراکه همچو شمع زبان در دهان گاز کنم
یکی هزار شود قطره چون به بحر رسیدچرا مضایقه جان به دلنواز کنم
مرا که نیست دلی، چون حضور دل باشدمرا که نیست نیازی چرا نماز کنم
من آنچه می کشم از خویش می کشم صائبچگونه از خودی خویش احتراز کنم