غزل شمارهٔ ۵۷۴۴
اگر چه با گل دمساز می شود شبنمچو صبح شد به فلک بار می شود شبنم
درین حدیقه زنگار گون نمی ماندبه وصل مهر سرافراز می شود شبنم
اگر ز دامن گل تکیه گاه سازندشچو بوی گل به هوا باز می شود شبنم
درون دیده خورشید جای خود دیده استکه زود خانه برانداز می شود شبنم
صفای دل به کف آور کز این ره روشنسبک به عالم آغاز می شود شبنم
ز جمع کردن دامن بود ز هر خس و خارکه بر فلک به یک انداز می شود شبنم
سحر به سیر چمن رو که چون هوا شد گرمنهفته چون گهر راز می شود شبنم
ز پرده خیرگی عشق چون برون آیدبه آفتاب نظرباز می شود شبنم
چه پابه دامن غفلت کشیده ای صائبقرین مهر به پرواز می شود شبنم