غزل شمارهٔ ۵۷۴۱
منم که قیمت یاقوت داغ می دانمسرشک را گهر شبچراغ می دانم
نمی دهم به دو عالم جنون یکدمه راستاره سوخته ام قدر داغ می دانم
چه لازم است به جام آشنا کنم لب رانمک فشانی شور دماغ می دانم
ز پر شکستگیم بر ستم دلیر مشوکه راه رخنه دیوار باغ می دانم
ستاره ریزی کلک سیه زبان صائبز فیض خوردن دود چراغ می دانم