گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۳۳

مرا که گفت که دست از عنان یار کشمکشد رقیب رکاب و من انتظار کشم
مرا که هست میسر سبوکشی در دیرچه لازم است که درد سر خمار کشم
مرا که صبحت داغی همیشه داشته‌امچه اوفتاده که دامن ز لاله‌زار کشم
مرا که دست و دل از روزگار سرد شده استچسان به رشته گهرهای آبدار کشم
مرا که زندگی از آتش است همچون شمعچرا ز شعله برون رخت چون شرار کشم
ز شوربختی من هر حباب گردابی استچگونه کشتی ازین ورطه بر کنار کشم
اگر نه خاطر روی تو در میان باشدبه روی آینه دل خط غبار کشم
چو خار خشک سزاوار سوختن شده‌امعبث چه منت مشاطه بهار کشم
به مصر رفتم و از مشتری ندیدم رویمتاع آینه خود به زنگبار کشم
به یک نسیم توجه ز خاک بردارمز ضعف پا به زمین چند چون غبار کشم
ندیده هجر دل ناز پرورم صائبعجب نباشد اگر ناله‌های زار کشم