غزل شمارهٔ ۵۷۱۳
به جرم این که متاع هنر بود بارمیکی ز گرد کسادی خوران بازارم
گهر شود به نهانخانه صدف پنهانز غیرت گهر آبدار گفتارم
چه عرض گوهر خوش آب و رنگ خویش دهمکه مرده خون به رگ رغبت خریدارم
مگر فلک ز شفق دست در حنا داردکه عقده ای نگشاید ز رشته کارم
من بلند نوا را درین چمن مپسندکه غنچه باشد در زیر بال منقارم
نرفته است ز دل بر زبان دروغ مراکجی گذار ندارد به راست بازارم
بده به دست من اکسیر رنگ را ساقیکه همچو برگ خزان دیده است رخسارم
غرض زدوری چون من نگاهبانی چیستبه گرد گلشنت انگار خار دیوارم
چگونه جان برم از جور آسمان صائباگر نه لطف ظفرخان شود هوادارم